#حصار_تنهایی_من_پارت_347


با حرف هايي که خاتون زد، اشتهام به کل کور شد.

خاتون گفت: پاشو سفره رو زودتر جمع کنیم، فردا هزار تا کار داريم.

سري تکون دادم و گفتم: باشه.

صبح با خاتون داشتيم مبلا رو جا به جا مي کردیم که يهو آراد داد زد:

- دارين چيکار مي کنيد؟!

برگشتيم؛ رو پله ها با اخم وايساده بود.

خاتون با دستپاچگي گفت: هيچي آقا... خانم شب مهموني دارن؛ داريم اينجا رو تميز مي کنيم.

آراد داد زد: مگه صد دفعه بهت نگفتم اون خانم اين خونه نيست؟ من به اون زنيکه عفريته گفتم حق مهموني گرفتن رو نداره.

مختار اومد تو، گفت: چه خبره؟ براي چي انقدر صدا مي ديد؟

رويا همين جور که از پله ميومد پايين، گفت:

- چه خبرته صداتو انداختي تو گلوت؟! مثل اينکه کتک هاي اون شب يادت رفته، نه؟! اينجا همون قدر که تو حق زندگي داري، منم دارم... به خاطر جنابعالي من سه سال تو غربت زندگي کردم.

آراد پوزخندي زد و گفت: نه اينکه خيلي بهت بد گذشته!؟ يادم نرفته همون روز اولي که رفتي و برگشتي عين نديد بديدا تا يک ماه تعريف مي کردي! هر چند نبايدم از يه گدا گشنه که تمام دنياش يه زير زمين خرابه بوده، انتظاري داشت!

رويا و آراد با عصبانيت به هم نگاه مي کردن.

romangram.com | @romangram_com