#حصار_تنهایی_من_پارت_348


رويا گفت: من امشب مهموني مي گيرم، مي خوام بدونم کي مي خواد جلومو بگيره!

- شوهرت که خونه داره؟ برو اونجا هر غلطي خواستين با دوستاي گداتر از خودت بکن .

با چشماي پر از خشم به خاتون نگاه کرد: اگه برگردم ببينم اين اينجا مهموني گرفته، تو و مش رجبو مي ندازم بيرون.

اينو گفت و سريع رفت بيرون. مختارم پشت سرش رفت. خاتون بيچاره مونده بود چيکار کنه. با درموندگي وايساده بود که رويا گفت: چرا وايساديد کارتونو بکنيد!

خاتون نگام کرد. نمي دونست چيکار کنه.

گفتم: مگه نشنيديد آقا چي گفت؟ اگه اينجا مهموني بگيريد، خاتونو اخراج مي کنه.

- به جهنم! فکر کردي اين پيرزن چقدر برام مهمه؟! اصلا از اولم بايد سيروس اينو اخراج مي کرد.

با عصبانيت گفتم: معلومه کي پيره! صورتتو کشيدي فکرکردي جوون شدي؟! ما دست به اين خونه نمي زنيم .خواستي يا خودت کار مي کني يا مي ري خدمتکار مياري!

دست خاتونو کشيدم و آوردمش بيرون. خاتون وايساد و گفت:

- واي دختر! من از دست تو و زبونت چيکار کنم؟ چرا براي خودت دردسر درست مي کني؟!

وايسادم و گفتم: ديگه بدتر از اخراج شدن شما که نيست؟

- نترس بابا! آقا آراد تا حالا بيست دفعه گفته مي خوام اخراجت کنم. تا الان هم فقط در حد حرف بوده، نه بيشتر! مي ترسم رويا خانم بره به سيروس بگه، دوباره آقا آرادو به باد کتک بگيره.

تو حياط وايساده بوديم که ديدم رويا با عصبانيت اومد بيرون، به من و خاتون نگاهي انداخت و رفت.

romangram.com | @romangram_com