#حصار_تنهایی_من_پارت_346


- بله خانم؟

...

- چشم الان ميام.

تلفنو گذاشت.

خاتون گفت: چي شده؟

- خانم بود. گفت فردا شب مي خوان مهموني بگيرن. يه ليست نوشته که فردا برم خريد.

خاتون با تعجب گفت: مهموني؟!! مگه آقا آراد بهش نگفته بود حق نداره تو اين خونه مهموني بگيره؟ اونم بعد چند روز که اومده؟

رجب: والا من نمي دونم؟

رجب که رفت، گفتم: چرا اجازه نداره؟

- بهت گفتم که رويا مادر آقا نيست؟ از روزي که اين زن با باباش ازدواج کرده، يه روز نشد که دعوا نکنن. باباشم مجبور مي شه رويا رو بفرسته فرانسه تا شايد آقا آروم بشن. بعد يک سال که برمي گرده. بازم مي شه همون آش و همون کاسه ...خانم هر وقت تو اين عمارت مهوني مي گرفت، آقا مهمونيشو به هم مي ريخت. چند دفعه بهش تذکر داد که ديگه اجازه مهموني گرفتن نداره... اما با دخالت و حمايتي که سيروس، باباي آقا، از زنش مي کرد، مهموني رو مي گرفت... يه روز دعواي آقا با رويا خانم بالا مي گیره که آقا روي رويا خانم دست بلند مي کنه. اونم ميره پيش شوهرش و شکايت آقا رو بهش مي کنه. يادم نمي ره اون شب که آقا سيروس با چند نفر گندده لات ريختن سر آقا و تا تونستن، زدنش. بدبخت تا دو هفته تو تخت خوابيده بود. من ازش پرستاري مي کردم. همون روزا رويا خانم دوباره مي ره فرانسه الان، که بعد سه سال دوباره برگشته.

نمي دونم چرا دلم به حال آراد سوخت؟ چقدر باباش بيرحم بوده!

گفتم: پس مامانش کجاست؟

- اون بدبختم بخاطر کتک هایي که از دست آقا سيروس مي خورد، ازش طلاق گرفت. بعد يه مدت، ازدواج مي کنه. وقتي آقا سيروس مي فهمه، مي ره خونشون و جلوي چشمش شوهرشو مي کشه. اون بيچاره هم بيماري رواني مي گیره و تو تيمارستان بستريش مي کنن... آقا اراد هر دفعه مي خواد بره مامانشو ببينه، آقا سيروس بهش اجازه نمي ده... تا اينکه بهش خبر مي دن مادرش خودشو از پشت بوم تيمارستان پرده کرده پايين... خدا رحمتش کنه. دو سال بيشتر نديدمش. زن خوبي بود.

romangram.com | @romangram_com