#حصار_تنهایی_من_پارت_345
با عصبانيت پنجره رو باز و گفت: اين چه کاري بود کردي؟!
پرهام ديگه از خنديدن درحال غش بود.
با ترس گفتم: ب...بخشيد آقا! مي خواستم ...
بالا رو نگاه کردم: به پرهام بزنم.
سرشو بالاکرد و پرهامو ديد.
همين جور که مي خنديد، گفت: معذرت مي خوام آقا. تقصير من بود!
آرادم هم با عصبانيت و خشم نگام کرد و گفت: زود صميمي شدين!
رفت تو و پنجره رو محکم بست. پرهام هم همين جور مي خنديد.
گفتم: خيلي بيمزه اي!
- کارتو بکن ضعيفه باغبون!
حيف که شيلنگ نمي رسيد و الا آب روش مي ريختم!
***
با مش رجب و خاتون شام مي خورديم که تلفن زنگ خورد. مش رجب جواب داد:
romangram.com | @romangram_com