#حصار_تنهایی_من_پارت_313


چهار تا از شيشه ها رو داد دستم و گفت: نه مي خوان نگاش کنن! ببر بالا!

- وقتي همشون مشروب مي خورن، ماءالشعير براي چيه؟!

- براي پرهيزکارانه!

خاتون چند تا شيشه دستش بود. از آشپزخونه رفت بيرون. منم پشت سرش رفتم و گفتم:

- يه سوال! آقامون از کدومش مي خوره؟

- هيچ کدوم!

خواستم چيزي بگم که تلفن آشپزخونه زنگ خورد. شيشه ها رو گذاشتم رو ميز و با دو رفتم به آشپزخونه، تلفنو برداشتم و گفتم: بله؟

- يه ليوان آب بيار!

بــــــــــوق! اگه يک روز به عمرم مونده باشه، سلام و خداحافظي نشونت مي دم! يه ليوان آبو گذاشتم توي بشقاب کوچيک.

پشت در وايسادم، دو تا تقه به در زدم. مش رجب گفت: بيا تو!

اون داخل چيکار مي کرد؟ رفتم تو؛ آراد پشت به من وايساده بود. مش رجب کمکش مي کرد کتشو بپوشه.

گفت: خسته نباشي آيناز خانم!

با لبخند گفتم: درمونده نباشي مش رجب!

romangram.com | @romangram_com