#حصار_تنهایی_من_پارت_314


کارش که تموم شد، گفت: آقا با من ديگه امري نداري؟

- نه مي توني بري؛ فقط حواست باشه ماشيناشونو پشت عمارت پارک نکنن.

- چشم آقا.

مش رجب با لبخند از کنارم رد شد.

گفتم: آب اوردم... کجا بذارمش؟

برگشتن آراد همان و افتادن ليوان از دست من همان. با ديدن قيافش، از تعجب چشمام شيش تا شد! باورم نمي شد خودش باشه! چقدر ناز شده بود! بالاخره دست از ريشاش برداشت و شيش تيغش کرد! صورتش صاف صاف شده بود. سفيدي پوستش و چشماي درشت سبزش بيشتر خودنمايي مي کرد.

توي اون کت و شلوار، محشر شده بود اما اي کاش اون اخم رو صورتش نبود! پوزخندي زد و گفت:

- دست و پا چلفتي!

به خودم اومدم و سريع نشستم و هل هلکي خورده شيشه ها رو جمع مي کردم که انگشتم بريد. گذاشتم تو دهنم و مکيدم. اومد رو به روم وايساد؛ سرمو بالا گرفتم؛ چسبو گرفت جلوم و گفت: يعني انقدر خوشگل شده بودم که هل شدي؟!

وايسادم با اخم چسبو ازش گرفتم و گفتم:

- اگه يه بادمجون با چند تا خط قرمز، شد هندونه، تو هم با زدن ريشت خوشگل مي شي!

نگاش کردم، ديدم داره به لبم نگاه مي کنه.

گفت: حق داشتي بگي آرايش نمي کنم؛ اينم زدي مالي نشدي!

romangram.com | @romangram_com