#حصار_تنهایی_من_پارت_312


با حرص گفتم: خاتــــــون!

واي! واي! بدبخت شدم! چي بهش گفتم؟! حالا فکر نکنه اون حرفو واقعا به خودش زدم؟ نه بابا اونقدرا هم خر نيست که نفهمه! من خاتونو صدا زدم!

خاتون زد پشت کمرم و گفت: کجا رفتي؟ تو فکرش نباش! اينو بگير!

ازش گرفتم و گفتم: اينا چيه؟!

والا ما بهش مي گيم لوازم آرايشي! نمي دونم تو چي بهش مي گي! آقا گفته اينارو برات بخرم، براي امشب استفاده کني.

گفتم: ممنون!

پلاستيکو انداختم تو اتاقم و به يه رژ مايع صورتي اکتفا کردم.

من و خاتون رفتيم به عمارت تا بساط پذيرايي رو حاضر کنيم . روي يه ميز دراز سبد هاي ميوه و ظرف شيريني و آب ميوه و خلاصه هر چي براي مهموني لازم بود گذاشتم. دل تو دلم نبود. استرس و اضطرابم به آخرين حدش رسيده بود. به طوري که با دست لرزون چاقوها رو رو ميز مي ذاشتم. حتما مهموني شلوغي مي شه. خاتون با وسواس خاصي همه چي رو چک مي کرد. به آشپزخونه رفتم که يه ليوان آب بخورم، زنگ آیفون تو عمارت پيچيد. خاتون اومد تو آشپزخونه و جواب داد:

- بياريدشون توي آشپزخونه.

همون جا منتظر موندم ببينم چي مي خوان بيارن؟ بعد از چند دقيقه دو تا مرد که کارتون هاي کوچيکي دستشون بود، وارد آشپزخونه شدن، گذاشتنش رو ميز. خاتون پولشونو داد و رفتن. در کارتون ها رو باز کرد.

گفتم: اينا چين خاتون؟!

- مشروب و ماءالشعير.

با تعجب گفتم: چي؟ مشروب؟! مگه مشروبم مي خوان بخورن؟!

romangram.com | @romangram_com