#حصار_تنهایی_من_پارت_303


- اون خودش مريضه؛ هر روز داد مي زنه. من که کاريش ندارم؟!

يه سري تکون داد. منم با لبخند سيني رو برداشتم و بردم بالا. دم اتاق وايسادم. سيني سنگين بود. نمي تونستم با دست در بزنم. با پام دو تا ضربه به در زدم. صدايي نيومد. پوفي کردم و دوباره با پام زدم.

ايشاا... که مرده باشه! وقتي ديدم درو باز نمي کنه، پامو آوردم بالا و درو باز کردم و رفتم تو. نبودش؛ دستم درد گرفته بود. سيني رو گذاشتم رو ميز. دور و برو نگاه کردم. خبري ازش نبود. اخه بگو وقتي گشنت نيست، مجبوري بگي غذا بيارين؟ صداي شر شر آب ميومد. سرمو چرخوندم، ديدم داره دستشو مي شوره. کورم که شدم! آدم به اين گندگي رو نديدم! همون جا وايسادم. سرمو پايين انداختم؛ حوله اي که دستشو خشک کرده بود پرت کرد رو صورتم.

با عصبانيت حوله رو انداختم زمين. نگام کرد وگفت:

- برش دار!

حوله رو برداشتم. نشست و گفت: اگه فردا با همين سر و وضع بيايي، تا دو روز تو انباري مي ندازمت... البته اگه روز اول زنده بموني!

- مي تونم بپرسم با صورت من چيکار داري؟

چنگالو برداشت و گفت:

- هر وقت مي بينمت، اشتهام کور مي شه!

- فکر کنم کوري! اشتهات بخاطر ريشاي خودته، نه قيافه ی من!

با عصبانيت گفت: بازم که زبون درازي کردي؟!

تو چشماش زل زدم و گفتم: آخه حرف زور تو کَتم نمي ره!

با عصبانيت بلند شد، دستشو گذاشت رو گلوم و چسبوندم به ديوار. رو انگشت پام وايساده بودم. چشمام گشاد شده بود.

romangram.com | @romangram_com