#حصار_تنهایی_من_پارت_304


آراد با فک منقبض شده گفت: هيچ کس جرات نکرده بود با من اينجوري حرف بزنه. اون وقت تو بي سر و پا، تو روي من وايمیسي؟!

دستشو بيشتر به گلوم فشار داد.جونم داشت به لبم مي اومد. صدام در نيومد ولي با همون حال گفتم: ازت متنفرم!

هنوز عصبي نگام مي کرد. دستشو از گردنم برداشت و گفت:

- احتياجي به دوست داشتن تو ندارم! اونقدر سيندرلا دورم ريخته که کوزت توش گمه! گمشو بيرون!

نفسم نمي اومد. تند تند نفس مي کشيدم. به طوري که قفسه سينم ميومد بالا... با اشک تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

- هيچ وقت کسي رو بخاطر صورتش تحقير نکن!

خواستم برم که صدام زد:

- به خاتون بگو مهموني فردا شبو يادش نره؟ صبح نمي خواد بيدارم کني... به رجبم بگو بياد بالا کارش دارم.

با چشم پر از اشک نگاش کردم و گفتم: چشم آقا!

تو راه گريه هامو کردم. به خونه که رسيدم، شير روشورو باز کردم، چند مشت آب به صورتم زدم و صورتمو خشک کردم. چند تا نفس عميق کشيدم و رفتم تو. سفره پهن کرده بودن و داشتن شام مي خوردن. به رجب گفتم آراد باهاش کار داره.

بعد از شام رفت پيشش، من و خاتونم رفتيم به اتاقم و مشغول دوخت دامنش شديم. کتو که پوشيد، خيلي ازش خوشش اومد.

گفتم: خاتون؟

خاتون کنارم نشسته بود و سيب برام پوست مي گرفت. با خنده گفت: بپرس!

romangram.com | @romangram_com