#حصار_تنهایی_من_پارت_302


با عصبانيت، سريع بلند شد، دستشو برد بالا؛ تو هوا مشت کرد. چشماشو فشار داد و گفت:

- برو بيرون تا دستم نيومده پايين!

ترسيدم؛ به چشماش که از عصبانيت بسته بود، نگاه کردم. يعني مي خواست بزنه؟ دو قدم رفتم عقب. يه نفسي کشيدم و سريع اومدم بيرون و درو بستم. واقعا اگه منو مي زد چي؟ دستمو گذاشتم رو صورتم. حتما خيلي درد داشت! غلط کرده منو بزنه! کچل زشت با اون چشاي بي ريخت سبزش! فکر کرده کيه؟! چقدر دلم مي خواد اون دخترايي رو که براي اين زاقارت مي میرنو ببينم! لابد هم قبيله خودشن. آخ چقدر بدم مياد! ازش بدم مياد!

بعد از اينکه آقا صبحانشون رو کوفت کردن، به اتاق لباس رفت. منم ميز صبحانه رو جمع کردم. رفتم پايين ديدم مختار نشسته و داره با گوشيش ور مي ره. سرشو آورد بالا و گفت:

- سلام آيناز خانم! صبح بخير!

جوابشو ندادم و رفتم به آشپزخونه . وقتي آقا تشريف بردن، لباساشو شستم و اتو کرده، گذاشتم سرجاشون. درو بستم که چشمم افتاد به کتابخونه. الان که نيستش، راحت مي تونم کتاب بخونم!

دستگيره درو فشار دادم. قفلش کرده بود. يه لگد زدم به در و رفتم پايين. خاتون داشت براي نهار گوشت و تکه تکه مي کرد. گفتم:

- کمک نمي خواي؟

نگام کرد و گفت: نه، دستت درد نکنه. تو برو لباسمو بدوز.

- باشه.

رفتم به اتاقم، مشغول دوختن کتک و دامن خاتون شدم. بايد بين تمام لباس هايي که دوختم بهترين مي شد. تا عصر مشغول دوختن شدم. کتشو تموم کردم. مي موند دامنش.

موقع شام خاتون صدام زد. رفتم به آشپزخونه. سيني رو داد دستم و گفت:

- آيناز! جلو زبونتو مي گيري، يه وقت صداي آقا رو نشنوم؟

romangram.com | @romangram_com