#حصار_تنهایی_من_پارت_301


- مجبور نيستم جواب بدم ولي مي گم؛ چون به خدمتکار احتياج داشتم.

عين آدمايي که خجالت مي کشن، گفتم:

- خب چرا يکي از دوستامو نياوردي؟ قيافه اونا صد برابر من خوشگل بود.

بدون اينکه نگام کنه، گفت: صد البته شک نکن! خدمتکار مي خواستم؛ قصد راه انداختن شوي لباس که نداشتم؟ هرچي زشت تر، بهتر! اينجوري ديگه جلوي مهمونام جلب توجه نمي کنه!

پوزخندي زدم و گفتم: استدلال خوبي بود!

با اخم همراه عصبانيت نگام کرد و گفت:

- اگه زبونتو کوتاه نکني، مجبور مي شم کوتاش کنم.

با پررويي تو چشماي عصبانيش نگاه کردم و گفت:

- شرمندم! اگه کوتاش کنم لال مي شم ! تو که دوست نداري لال بشم و ديگه بهت نگم چشم آقا؟!

فقط نگام کرد و گفت: رامت مي کنم!

- هيچ حيوون وحشي رام نمي شه! چون خوي وحشيش رو داره!

يه نفس کشيد و گفت:پس به وحشي بودن خودت ايمان داري؟

- آره ...آخه از اربابم ياد گرفتم وحشي باشم!

romangram.com | @romangram_com