#حصار_تنهایی_من_پارت_300
- نه واقعا مثل اينکه به سمعک احتياج داري!
- ببخشيد من چرا بايد بذارم تو دهنتون؟!
- چون دستم بنده.
با سر کچل و اخم نگام کرد و گفت: اگه ايندفعه انداختمت تو انباري، ديگه کليدو نميدم مش رجب!
فقط بلده دست بذاره رو نقطه ضعفم! عين بچه ها سرمو انداختم پايين و لقمه رو طرف دهنش گرفتم. دهنشو باز کرد؛ با نوک انگشتم لقمه رو گذاشتم تو دهنش. خيلي سعي کردم انگشتم به لبش نخورده. لقمه بعدي هم گذاشتم تو دهنش که انگشتمو گاز گرفت. جيغ کشيدم. انگشت اشارمو تو دست گرفتم و با عصبانيت گفتم:
- چرا گاز مي گيري؟!
بازم از درد چشماشو فشار داد و گفت:
- دلم خواست!
روزنامه شو گذاشت کنار و گفت: خودم لقمه مي گیرم.
ديوونه رواني! فقط مي خواد حرص منو دربياره. کله بادمجوني!
نگاش کردم. با هر لقمه اي که پايين مي داد، از درد معده دستاشو مشت مي کرد و چشماشو فشار مي داد؛ يعني انقدر درد داره؟ کمي اين دست و اون دست کردم و گفتم:
- براي چي همراه دوستام نفرستادي برم؟!
شير کاکائو شو خورد. سرش پايين بود. گفت:
romangram.com | @romangram_com