#حصار_تنهایی_من_پارت_299


خواستم برگردم ببينم چيکار مي کنه که عين جن پشت گردنمو گرفت. سرمو چسبوند به در و با عصبانيت گفت:

- صبحونه فقط تخم مرغ و عسل و شير کاکائو مي خورم.

همين جور که سرم به در چسبيده بود، زير چشي نگاش کردم و گفتم:

- اگه چيز ديگه اي مي خواي بگو! تعارف نکن!

با فک منقبض شده سرمو کشيد عقب، درو باز کرد و پرتم کرد بيرون و درو با خشم بست.

وحشي! سگشم از خودش ياد گرفته پاچه مردمو بگيره!

رفتم پايين، چند دقيقه بعد رفتم بالا وانو حاضر کردم. بعد از اينکه آقا دوششونو گرفتن، صبحونه رو براش بردم .روزنامه دستش بود و مي خوند. کنار وايسادم؛ گفت:

- برام لقمه بگير.

با تعجب گفتم: بله؟!

- سمعک مي زني؟!گفتم لقمه برام بگير!

تخم مرغ و عسلو گذاشتم تو نون سنگک و جلوش گرفتم. دهنشو باز کرد و گفت:

- بذار تو دهنم!

به دهن بازش نگاه کردم. دهنشو بست و با اخم گفت:

romangram.com | @romangram_com