#حصار_تنهایی_من_پارت_298


- بخاطر مريضيش چند روزي پيش دامپزشک بوده. ديشب آوردنش.

بعد از اينکه حالم بهتر شد، با احتياط کامل رفتم سمت کاخ. خدا رو شکر نبودش. نزديک خونه بودم که حس کردم يکي پشت سرم با عصباني وايساده. آروم چرخيدم؛ چشمم که به چشماي زيباش افتاد دويدم. اونم دويد.

جيغ زدم و گفتم: بابا دست از سرم بردار وحشي آدم نديده!

با تمام سرعتم مي دويدم و پشت سرمو نگاه مي کردم. انگار اون سرعتش بيشتر بود. نمي دونم اين بچه به اين چه مي ده انقدر تند مي دوه؟! خدا خيرت بده رجب براي چي نبستيش؟ در عمارتو باز کردم و خودمو پرت کردم تو. سريع از پله ها رفتم بالا. خودمو انداختم تو اتاق آراد. درو محکم بستم که گوشم درد گرفت. پشت در وايسادم و نفس نفس مي زدم...

چشمامو باز کردم، ديدم آراد با عصبانيت، حالت نيم خيز نگام مي کنه. سريع رومو برگردوندم طرف در؛ با همون حالت و حرص گفت:

- ديگه نمي دونم به چه زبوني بگم عين بچه آدم بيدارم کن!

داد زد: مگه سگ دنبالت کرده اينجوري مي دوي؟!

- بله سگ شما...داگي جونت!

- آها! لابد فکر کرده براش همبازي آوردم!

بيشعور کثافت! به من مي گه سگ؟!

صدامو صاف کردم و گفتم: نه اتفاقا! آدرس اتاق همبازيشو مي خواست، منم اومدم کسب تکليف کنم!

با عصبانيت گفت: مثل اينکه دلت براي انباري تنگ شده! نه؟!

- فکر کردي با اين حرفت الان ترسيدم؟!

romangram.com | @romangram_com