#حصار_تنهایی_من_پارت_297


اما گوش داگي بدهکار اين حرفا نبود و پارس مي کرد و دنبالم مي دويد. مش رجب ازم رد شد و رفت سمت سگ که آرومش کنه. منم خودمو انداختم تو خونه و درو بستم و به در تکيه دادم. ديگه نفس برام نمونده بود. نفساي بلند بلند مي کشيدم.

خاتون پشت در وايساد و گفت:

- آيناز حالت خوبه ؟

- آره!

- درو باز کن!

درو باز کردم. تا خاتون منو ديد، گفت:

- واي رنگ به صورت نداري دختر!

اومد تو، رفت به آشپزخونه. منم همونجا رو زمين ولو شدم. نفس نفس مي زدم. با يه ليوان آب قند اومد پيشم و گفت:

- بگير مادر ... يه قلپ از اين بخور!

ليوانو از دستش گرفتم و کمي خوردم و گفتم:

- اين خير نديده از کجا پيداش شد؟!

- سگ آقاست.

- مي گم چقدر وحشي بود؟ نگو سگ آقاست! خلق و خوشم به خودش رفته! ... کجا بوده که الان پيداش شده؟

romangram.com | @romangram_com