#حصار_تنهایی_من_پارت_296
فرحناز: لازم نکرده؛ خودم براش مي کشم.
همين جور که سوپ مي کشيد، گفت:
- تو چطور تا حالا قيافه ی اينو تحمل کردي؟ اشتهاتم کور نمي شه؟ اگه مي دونستم دنبال خدمتکاري، يه خوشگلي رو برات مي آوردم!
آراد به من نگاه کرد و گفت: برو!
فرحناز: بخور عزيرم. خيلي لاغر شدي.
آراد: مرسي کافيه.
اداشو درآوردم: مرسي کافيه! مرده شور خودت و عشقتو ببرن! خدا خوب بلده در و تخته رو چه جوري با هم جور کنه!
بعد از نهار، آراد با فرحناز رفتن. کل عمارتو دور زدم. حوصلم سر رفته بود. هيچ کاري هم نبود بخوام انجام بدم. اگه اون گدا مي ذاشت يکي از کتاباشو بردارم، الان اينجوري علاف نمي گشتم! رفتم سمت استخر؛ خيلي وقت بود شنا نکرده بودم. به استخر نگاه کردم. مي ترسيدم يهو سر برسه و شر بشه. بيخيال استخر! رفتم بيرون و تا شب توي عمارت ولگردي کردم.
***
ساعت شيش، طبق معمول هميشه رفتم به کاخ سلطنتي که آقا رو بيدار کنم. هواي سرد آبان ماه به صورتم مي خورد. دستامو زير بغلم جمع کرده بودم. با سر پايين راه مي رفتم. صداي پارس سگ شنيدم؛ سرمو بلند کردم، ديدم يه سگ به چه زيبايي از سمت چپم با دو مياد طرف من؛ منم با تمام سرعتم دويدم سمت عمارت.
وقتي ديدم داره بهم نزديک مي شه، دور آبشار عين فلکه دور زدم و دويدم سمت خونه! با جيغ و داد خاتون و مش رجبو صدا مي زدم.
آيناز بدو، سگ بدو! با هم کورس بسته بوديم! هر چي مي دويدم، به خونه نمي رسيدم. مش رجب و خاتون با ترس از خونه اومدن بيرون. رجب دويد سمتم. سوت مي زد و مي گفت:
- داگي بشين! داگي؟
romangram.com | @romangram_com