#حصار_تنهایی_من_پارت_295
خاتون پذيرايي مفصلي ازم کرد. موقع نهار خواستم بهش کمک کنم اما قبول نکرد. وقتي نهار حاضر شد، خاتون گفت:
- بيا کمک کن ميز نهار خوري رو بچينيم.
با تعجب گفتم: ميز نهار خوري براي چي؟!
- فرحناز خانم اومدن، مي خوان با آقا نهار بخورن.
- وقتي به دو تاشون نگاه مي کنم، مي بينم خيلي به هم ميان. ايشاا... که غذا کوفتشون بشه.
- اين حرفو نزن مادر!
- از دوتاشون بدم مياد. مي فهمي خاتون؟
- آره مادر مي فهمم... اما با لج بازي کردن که کاري درست نمي شه؟
به کمک خاتون ميزو چيدم. صداي پاشون که از پله ها ميومدن پايين شنيدم. نگاشون کردم. فرحناز با خنده داشت براي آراد داستان تعريف مي کرد، اونم با اخم گوش مي داد. منو که ديد، اخمش بيشتر شد. رومو ازش برگردوندم. سر ميز نشستن.
کنار فرحناز وايسادم؛ خواستم براش سوپ بکشم. بشقابو از دستم کشيد و گفت:
- دست کثيفتو به بشقاب من نزن! خودم مي کشم!
با طعنه به آراد نگاه کردم و گفتم:
- شما چطور؟ بکشم براتون؟
romangram.com | @romangram_com