#حصار_تنهایی_من_پارت_294


با ترس نگاش کردم. پريدم سمت در اما اون زودتر درو بست. جاي تنگ و تاريکی بود. مردنم حتمي بود!

با جيغ و داد گفتم: درو باز کنيد! خواهش مي کنم! من مي ميرم درو باز کن!آقــــــا... خاتون ... خاتون کمکم کن!

گريه م شديد شد : آقا خواهش مي کنم درو باز کنيد. نمي تونم نفس بکشم... مش رجب ... مش رجب کجايي؟

روي ديوار دست مي کشيدم، شايد کليدو پيدا کنم اما نبود. پام خورد به ميز؛ دردم گرفت. گريه کردنم خفگيمو بيشتر مي کرد. به در تکيه دادم و نشستم. نبايد گريه مي کردم! تاريکي داشت نفسو ازم مي گرفت. حتي يه روزنه نورم نبود. خدا لعنتت کنه منوچهر! چرا بهش گفتي؟ يک دقيقه، دو دقيقه، سه دقيقه... زمان بدون توجه به من مي رفت جلو. به ده دقيقه نکشيد که احساس خفگي کردم. روي زمين دراز کشيدم. نفس هاي بلند بلند مي کشيدم. اکسيژن مي خواستم اما دريغ! چشمام سنگين شد. بايد اشهدمو مي خوندم. زبونم سنگين شده بود؛ توان حرکت دادنشو نداشتم.

در باز شد؛ يه نور ديدم، با سايه يه مرد ولي تار بودن. همه جا سياه شد...

گريه و زاري خاتون رو مي شنيدم.

- خدايا خودت کمکش کن... آيناز؟ گلم؟ چشاتو باز کن... خانمم ... اي خدا! چقدر بهش گفتم رو حرف آقا حرف نزن؟ چرا حرف گوش نمي کنه؟

آرومم چشمامو باز کردم. خاتون کنارم نشسته بود و اشکاشو پاک مي کرد. تا منو ديد گفت:

- آيناز؟ حالت خوبه مادر ؟

بغلم کرد و با گريه گفت: آخه چرا حرفمو گوش نکردي؟ مگه بهت نگفتم با آقا کل کل نکن؟!

الان مي تونستم راحت نفس بکشم. گفتم:

- کي منو آورد بيرون؟

نگام کرد و گفت: رجب.

romangram.com | @romangram_com