#حصار_تنهایی_من_پارت_293


ديگه صبرش تموم شد. با عصبانيت دستشو کوبيد به ميز که فنجون افتاد زمين و شکست. بلند شد؛ تو چشماي پر خشمش نگاه کردم؛ ترسيدم ضربان قلبم رفت بالا. نفسم داشت بند ميومد. با همون حالت گفت:

- راه اومدن با تو هيچ فايده اي نداره. مي دونم باهات چيکار کنم!

مچ دستمو گرفت و کشيد. خاتون دنبالم دويد و گفت:

- آقا خواهش مي کنم ولش کنيد! بچه است نادوني کرده.

همين جور که دستامو مي کشيد، گفت:

- مي خوام از نادوني درش بيارم!

بدبخت خاتون با التماس دنبال ما مي دويد. از ترس عرق کرده بودم. داشت منو کجا مي برد؟ از پله ها رفت پايين و منو دنبال خودش مي کشيد. بعد از پله ها منو برد سمت راست؛ يه اتاق کوچک زير را ه پله بود. کليد روش بود درشو باز کرد و هلم داد تو و گفت:

- منوچهر بهم گفت از تاريکي مي ترسي؛ اين تنبيه اولته!

خاتون پشتش وايساده بود. گفت:

- آقا گناه داره!





دادزد: بسه خاتون... بايد ياد بگيره با من چه جوري حرف بزنه.

romangram.com | @romangram_com