#حصار_تنهایی_من_پارت_292


- بله آقا؟

- اين چرا صورتش اينجوريه؟

خاتون بهم نگاه کرد و گفت: چيکار کنم آقا؟

- من نمي دونم مي خواي چيکار کني؟ اگه دفعه ديگه با اين قيافه بياد، من مي دونم و تو!

گفتم: تو اول برو ريش خودتو بزن، بعد به فکر صورت من باش! فقط مونده با اين ريشات يه عمامه بذارن رو سرت و بري بالا منبر بشيني!

دهن خاتون باز شد! زد به صورتش و گفت:

- خدا منو مرگ بده دختر! اين چه حرفيه مي زني؟ آقا شما ببخشيد. اين جوونه يه حرفي زد.

آراد فقط نگام مي کرد. چهره ش خنثي بود؛ نه از خشم خبري بود، نه از عصبانيت. يه لبخند روي لبش بود که فقط چشم بصيرت مي تونست ببينه ولي با اخم گفت:

- نمي خوام کسي فکر کنه يه کولي تو خونم نگه داشتم!

دستمو گذاشتم رو ميز، تو چشماش خيره شدم و با عصبانيت گفتم:

- کولي چو کولي ببيند خوشش آيد! تو اگه از من خوشت نميومد منو نمي آوردي!

- بگو! بازم بگو!خودتو خالي کن! تو يه آدم عقده اي هستي که از بس بهش محبت نکردن، مثل وحشي ها به همه مي پره!

- خود تو هم عين مني! اگه بهت محبت کرده بودن، الان مثل غار نشينا يه آدمو راحت نمی کشتي! ديگ به ديگ مي گه روت سياه!

romangram.com | @romangram_com