#حصار_تنهایی_من_پارت_291
اين ابوالهول انگار يک روز داد نزنه، کارش پيش نمي ره! بدون اينکه تکون بخورم، گفتم :
- بله؟
با تاکيد گفت: بله آقا!
- بله آقا!
- اگه از فردا بخواي اينجوري بيدارم کني ، روزگارتو سياه مي کنم.
پوزخندي زدم و گفتم: روزگارم سياه هست ! شما سياه ترش کنيد!
اينو گفتم و رفتم به آشپزخونه. وقتي صبحانه براش بردم، با اخم نگام کرد و گفت:
- مگه بهت نگفته بودم ديگه با اين قيافه جلو من ظاهر نشو؟!
به آب پرتقالش نگاه کردم و گفتم:
- اختيار صورتمم نبايد داشته باشم؟ شما اگه خوشتون نمياد مي تونيد يکي ديگه بياريد!
با عصبانيت نگام کرد و بلند شد، با تلفن شماره اي رو گرفت و گفت:
- بيا بالا!
نشست و با عصبانيت پاشو به زمين مي زد. بعد از چند دقيقه خاتون اومد.
romangram.com | @romangram_com