#حصار_تنهایی_من_پارت_290


نگاهش عصباني بود. گفت:

- مگه ديروز بهت نگفتم ديگه اينجوري بيدارم نکن؟ ها؟ چرا حرف گوش نمي کني؟

دستشو از يقم کشيدم و گفتم:

- ازم انتظار نداشته باش وقتي لختي، چهار چشمي نگات کنم و صدات بزنم! تا وقتي لباس نپوشي اوضاع همينه!

بلند شدم وايسادم و سرمو انداختم پايين. حواسم بهش بود.

نشست و با تعجب گفت: نگو تا حالا مرد لخت نديدي؟!

همين جور که سرم پايين بود، با عصبانيت گفتم:

- نه پدر و برادري داشتم نه دوست پسري که بخواد جلوم لخت بشه!

پوزخندي زد و گفت:

- خوب بلدي اداي آدماي چشم پاک رو دربياري!

پشتمو کردم بهش و گفتم:

- نيم ساعت ديگه وانو حاضر مي کنم.

خواستم برم که داد زد: وايسا!.

romangram.com | @romangram_com