#حصار_تنهایی_من_پارت_287
خاتون اومد تو. گفت: آيناز! آقا گفته براشون چايي ببري.
با حرص سرمو کوبيدم به بالشت و با حالت گريه گفتم:
- خدا! چرا اين جونور دست از سرم برنمي داره؟! الان چه وقت چايي خوردنه؟!
- مهمون دارن.
نشستم و با تعجب گفتم:
- مهمون؟! اين موقع شب؟! مهمون نبايد وقت اومدنشم بلد باشه؟
خاتون با خنده گفت: حرص نخور پوستت خراب مي شه!
- حالا مهمونش کي هست؟
- يکي از عاشقاي پرو پا قرص و کنه! فرحناز؛ دختر عمه آقا.
- خوبه اين طوري مي تونم يکي از عشاق رو ببينم! خدا کنه مثل اسمش ناز باشه!
بلند شدم. خاتون گفت:
- تو آلاچيقن.
با غر غر کردن رفتم به آشپزخونه چايي رو دم کردم. مرده شور خودش و مهمونشو ببرن! عرضه يه چايي رو هم نداره. فقط بلده دستور صادر کنه. کار که هيچ... چايي رو گذاشتم تو سيني و رفتم سمت آلاچيق.
romangram.com | @romangram_com