#حصار_تنهایی_من_پارت_286
- بايد براي آقا ميوه ببري.
مترو گذاشتم رو پارچه و گفتم: حالا بذار بعد مي برم.
- نميشه مادر به خاطر زخم معدش بايد يه چيزي بخوره.
- خيلی خب! بديد ببرم.
ميوه ها رو ازش گرفتم و رفتم به عمارت. داشتم از پله ها مي رفتم بالا که يکي گفت:
- کجا داري مي ري؟ بيا اينجا.
از پله ها اومدم پايين. سرمو اين ور و اون ور چرخوندم اما نديدمش. نکنه خيالاتي شدم؟ يه پله رفتم بالا. دوباره گفت:
- مگه کر شدي؟ گفتم بيا اينجا!
سرمو چرخوندم؛ کنار راه پله سمت راست، تو يه راهرو بود. دست به جيب و با اخم وايساده. گفت: بيا اينجا!
خودش رفت تو، منم پش سرش رفتم. راهرو به يه هال چهل و هشت متري ختم مي شد. نگاه کردم، ديدم دور تا دور مبل سفيد گذاشته بودن و يه تلويزيون گنده هم به ديوار بود. پس اينجا اتاق تلويزيون بود. ميوه رو گذاشتم رو ميز و گفتم:
- مي تونم برم؟
فقط سرشو تکون داد. انگار خدا زبونشو ازش گرفته!
ساعت دوازده و نيم شب خوابيدم. بين خواب و بيداري بودم که در اتاق باز شد.
romangram.com | @romangram_com