#حصار_تنهایی_من_پارت_288
چراغ هاي آلاچيق روشن بود. واي اين آلاچيق شبا چه خوشگله!
يه دختر لاغر اندام و ظريف رو به روم نشسته بود. موهاي بور بلندش که تا آرنجش بود، باز گذاشته بود. تو هواي سرد پاييز که من منجمد مي شم، اون يه تاپ قرمز و شلوار لي پوشيده بود! آقا هرکوله هم پشتش به من بود! داشتن حرف مي زدن که يهو صداي خنده فرحناز بلند شد.
نه! مثل اينکه آقا به غير از گريه انداختن، خندوندنم بلده!چند تا پله رفتم بالا و سلام کردم اما بي تربيتا جوابمو ندادن. سيني رو جلوی فرحناز گرفتم. رنگ و حالت چشماش عين چشماي امير علي بود. حتي از اسمشم ناز تره! خودخواهانه و تحقير آميز نگام کردو چايي رو برداشت. جلوي آرادم گرفتم اما اون بدون اينکه نگام کنه، به تنه درخت بريده شده ی جلوش اشاره کرد و گفت:
- بذارش اونجا.
سيني رو گذاشتم، خواستم برم که فرحناز گفت:
- صبر کن!
نگاش کردم و گفتم: بله؟
باز با همون نگاه تحقير آميز گفت: اسمت چيه؟
- آيناز.
پوزخندي زد و گفت: حيف اين اسم نبود رو توگذاشتن؟! تاحالا کسي بهت گفته خيلي زشتي؟
قلبم درد گرفت. نگاش بس نبود، حرفشم تحقير آميز شد. به خودم مسلط شدم و گفتم:
- نه! اين افتخارو به تو دادم! اگه يه وقت اومدم خواستگاريت، مي توني جواب مثبت ندي!
برگشتم که برم، داد زد :
romangram.com | @romangram_com