#حصار_تنهایی_من_پارت_282
چند صفحه ديگه هم ورق زدم که يه عکس ازش افتاد؛ برداشتمش. عکس يه دختر بود. چه خوشگل بود! پشتش نوشته بود:
«ديگه فرصتي نمونده واسه ديدن نگاهت /واسه بوسيدن دستات/ واسه بودن کنارت/ديگه فرصتي ندارم/ واسه لمس عاشقونه /گفتن دوست دارم ها/ با بهونه بي بهونه... امضاء مهتاب... تقديم به عشقم آراد.»
دختره عشق آراد بوده؟! حيف اين خوشگله! آخه چطور تونسته عاشق اين ماموت بشه؟! عکسو گذاشتم لاي کتاب و گذاشتم تو قفسه ی کتابخونه.
- تو اينجا چيکار مي کني؟
از ترس برگشتم و دستمو گذاشتم رو قلبم.
هل شدم و گفتم:
- چيزه؛ اومدم... مي خواستم، يعني ...کتاب بردارم.
- من بهت اجازه دادم کتاب برداري؟
- نه آقا،خوب...
- برو ميزو جمع کن.
- مي تونم يکي از کتابا رو بردام؟
با اخم و تاکيد گفت: نه!
- آخه چرا؟من...
romangram.com | @romangram_com