#حصار_تنهایی_من_پارت_281


- من هيچ وقت دوستامو فراموش نمي کنم.

به نون تستش نگاه کرد و گفت: آدمایي مثل تو رو که دم از رفاقت مي زنن، به پاش که برسه کوچه رو خالي مي کنن و ميرن زياد ديدم!

نونو گذاشت تو دهنش. گفتم: مي خوام بدونم چه بلايي سر دوستام اومده؟

لقمه رو پايين کرد و از درد چشماشو فشار داد و گفت: مي دونم. برو از مختار بپرس.

- پس مختار رئيس توئه، نه تو رئيس مختار!

با دست پاهاشو فشار داد و با عصبانيت نگام کرد و گفت: درستت مي کنم!

- ماشين خراب نيستم که بخواي درستم کني!

سرشو گرفت پايين، دستشو گذاشت رو پيشونيش و گفت: يه کاري نکن دست روت بلند کنم... برو بيرون.

- فکر کردي اينجا وايميسم و نگات مي کنم؟!

يعني دردش بخاطر زخم معدشه؟

اومدم بيرون. خواستم برم که چشمم افتاد به در باز رو به روم. رفتم تو. واي خدايا! عجب کتابخونه اي!

سمت قفسه کتابا رفتم. از رمان و شعر گرفته تا علمي فرهنگي... يکي از کتاباي رمانو برداشتم، چند صفحشو ورق زدم، گذاشتم سر جاش. رفتم پشت شاهنامه فردوسي. اوه! چه کتابايي هم مي خونه! گذاشتم سرجاش. کتاب سهراب سپهري رو برداشتم و وسطشو باز کردم. چند سطرشو خوندم.

«شب سردي است و من افسرده /راه دوري است و پايي خسته/تيرگي هست و چراغي مرده/ مي کنم تنها از جاده عبور/ دور ماندند زمن آدمها/ سايه اي از سر ديوار گذشت/غمي افزود مرا بر غم ها/فکر اين تاريکي و ويراني/بي خبر آمد تا به دل من/قصه ها ساز کند پنهاني...»

romangram.com | @romangram_com