#حصار_تنهایی_من_پارت_280


- چي شده مختار؟

- پليسا فهميدن.

با همين جور که مربا رو نون تست ميذاشت، گفت: چي رو؟

- قضيه دخترا رو.

- خوب چرا به من مي گي؟ خودت رئيسي يه کاريش بکن.

- حالت خوب نيست. نه؟

- خسته شدم مختار... ديگه از اين موش و گربه بازي خسته شدم.

- ديگه آخراشه. تموم مي شه... حال پدرت چطوره؟

- برام مهم نيست.

- پايين منتظرتم... فعلا.

داشتن در مورد چي حرف مي زدن؟ دخترا يعني دوستاي من؟ به صبحونه خوردنش نگاه کردم. چيزي نمي خورد. فقط بازي مي کرد.

آب دهنمو قورت دادم و با صداي ضعيفي گفتم: دوستامو کجا فرستادي؟

سرش پايين بود. گفت: تازه يادت افتاده دوستم داري؟

romangram.com | @romangram_com