#حصار_تنهایی_من_پارت_279


- اي دَخيلَتم! نمي خواد ! خودم مي برمش!

خاتون قهقهه بلندي زد. سيني رو بلند کردم. زياد سنگين نبود. يه در آشپزخونه به حياط باز مي شد، يه درش هم تو عمارت بود که بايد ده تا پله رو بالا مي رفتي تا به سالن مي رسيدي. وارد سالن که شدم صداي مختار از پشتم اومد.

گفت: به به خانم آبغوره بگير! چه عجب ما شما رو زيارت کرديم! البته مي دونم کم سعادتي از ماست!

با دندوناي فشرده شده گفتم: خفه شو! حالم ازت بهم مي خوره. جاي تو و آقات تو آشغالدونيه.

اينو گفتم و سريع از پله ها رفتم بالا. اومد پشتم و گفت: اگه سنگينه من ببرم!

داد زدم: برو گمشو.

با عصبانيت رفتم به اتاق. روي همون ميز کوچيکه. کره و مربا رو ميذاشتم که در باز شد. پشتم بهش بود. با حوله حموم نشست کلاهشو انداخت رو سرش.

دو تا تقه به در خورد. مختار گفت: اجازه هست آقا؟

- بيا تو.

خواستم برم که آراد گفت: کجا؟

- برم ديگه؟

- نمي دونستي تا صبحونم تموم نشده نبايد بري؟

واي يادم رفته بود. سرمو تکون دادم و گفتم: بله آقا مي دونم.

romangram.com | @romangram_com