#حصار_تنهایی_من_پارت_278


سرمو انداختم پايين، خواستم برم که گفت: با اين قيافه برام صبحونه نمياري!

چيزي نگفتم و اومدم بيرون. معلوم نيست خدمتکارشم يا مدل؟

رفتم به آشپزخونه، چشمم افتاد به سيني و گفتم: خاتون چه خبره؟...اينا براي کيه؟

- براي آقا.

- آها! فکر کردم براي مختاره. حالا خوبه مي دونيد چيزي نمي خوره و اين همه براش گذاشتيد.

- يه پنير و مربا که چيزي نيست؟

- چي؟ شما به سه نوع مربا و خامه و پنير و عسل و کره و تخم مرغ و شکلات صبحانه و آب پرتقال مي گيد چيزي نيست؟!

- انقدر غر نزن! اينا رو ببر.

- هنوز که زوده... بعدشم من کجا مي تونم اين سيني رو بلند کنم؟ تازه بلندشم کردم، چه جوري اين همه پله رو برم بالا؟... اصلا چرا نمياد پايين؟!

رو ميز نشستم. خاتون گفت:

- مگه اين چقدر سنگينه که اين قد غر مي زني؟ بلندش کن اگه نتونستي بگو خودم مي برمش.

به ساعت نگاه کردم. چهار دقيقه به هفت بود. پوفي کردم و دستمو دراز کردم که سيني رو بردارم.

خاتون با شيطنت گفت: اگه نمي توني بگم مختار بياد!

romangram.com | @romangram_com