#حصار_تنهایی_من_پارت_277
رو به روم يه تلويزيون نمي دونم چند اينچ بود. سمت چپ تلويزيون يه در بود. رفت تو اتاق. منم سرمو پايين انداختم، رفتم به حموم و دستشويي که نصف اتاقش بود حوله رو آويزون کردم.
صدام زد: کجا رفتي؟!
اومدم بيرون. گرمکن پوشيده بود.
گفتم: بله آقا؟
- خاتون بهت گفته چه کارهايي بايد انجام بدي؟
- بله آقا.
- خوبه!
اينو گفت، رفت بيرون. الان فرصت خوبي بود که به اتاق نگاه کنم. سمت چپم حموم و دستشويي بود و بغلش پنجره اي که کل ديوارو گرفته بود. سمت چپِ پنچره، يه ميز سفيد کوچک با دو تا صندلي شيک گذاشته بودن. سمت راستم تخت خوابش بود. با دوتا عسلي کنار تخت که دو تا آباژور روش گذاشته بودنو رو به روي تخت يه تلوزيزيون ال سي دي به اندازه اتوبوس گذاشته بودن! رفتم سمت دري که کنار تلويزيون بود. درشو باز کردم؛ تو عمرم اين همه لباس يه جا نديده بودم! کفشاش جدا بود، شلوارش و پيراهنش و کراوات تميز و مرتب و اتو کرده يه جا کنار هم گذاشته بودن.
اين کار خاتونه که انقدر تر و تمييز کار مي کنه. درو بستم و اومدم بيرون. يه ميز و آينه هم کنار اتاق بود که روش از انواع و اقسام عطرها گذاشته بودن.
اتاق بزرگي بود. خيلي بزرگ. خواستم برم که چشمم افتاد به گيتار مشکي که به ديوار نصب بود. پس اين آقاي اخمو اهل موسيقي هم هست! نزديک بود يادم بره تختشو مرتب کنم. رفتم سمت بالشتش، دو تا مشت زدم بهش که يه بويي ازش بلند شد. خفه شدم چه جوري با اين بو مي خوابه؟ هر چي عطر داشته روي تخت خالي کرده! آخه بگو خفه نمي شي؟ چند دقيقه تو اتاقش بودم. بيست دقيقه به هفت بود. رفتم به حموم، وانو پر آب کردم. خواستم برم بيرون که عين جن جلوم وايساد.
يه جيغ آروم زدم و سريع گفتم:
- ببخشيد... معذرت مي خوام متوجه نشدم اومديد.
جوبمو نداد. با اخم زيپ گرمکنشو کشيد پايين.
romangram.com | @romangram_com