#حصار_تنهایی_من_پارت_276
چيزي نگفتم.
گفت: نشنيدي؟!
سرمو بلند کردم و سريع گفتم: بله آقا، نه! چشم آقا!
حکم سربازي رو پيدا کرده بودم که به فرماندش بله قربان چشم قربان مي گفت. خدا رو شکر شلوار پاش بود!
لباسش که رو زمين بود، برداشت و رفت به اتاقي که با تختش فاصله داشت. يه نفس راحتي کشيدم.
گفت: تنگي نفس داري که اينجوري نفس مي کشي؟!
دستمو گذاشتم جلوي دهنم. چه راداراي تيزي داره! صداي شر شر آب اومد. فکر کنم دستشوي و حمومش اونجا باشه. با حوله اومد بيرون. صورتشو که خشک کرد، حوله رو پرت کرد تو صورتم. با حرص حوله رو برداشتم.
گفت: وقتي برگشتم، وان حاضر باشه.
- باشه.
گره اي به ابروهاش داد و نگام کرد. سريع درستش کردم: چشم آقا.
- عادت مي کني. يعني مجبوري!
اينو گفت و از اتاق رفت بيرون.
آره جون خودت! عادت مي کنم! اگه از دست منوچهر فرار نکردم از دست تو يکي حتما فرار مي کنم.
romangram.com | @romangram_com