#حصار_تنهایی_من_پارت_275
خاک تو سر بدون لباس مي خوابه. نيم تنش لخت بود. خدا رو شکر رو شکمش خوابيده بود و جايیشو نديدم! منم عين خودرويي که دنده عقب مي گيره عقب عقب رفتم. پشت به تخت وايسادم، آروم گفتم: آقا!
چقدر اين کلمه برام خنده دار بود! دوباره گفتم: آقا! هي آقا؟!
از حرف خودم خنديدم. مگه بيدار مي شد؟ تن صدامو کمي بردم بالا
- آقا... آقا!
گوشام شنيد که تخت تکون خورد اما حرفي ازش در نيومد بفهمم خوابه يا بيدار. کاش دو تا چشم پشت کلم داشتم
- آقا بيدار شديد؟
جوابي نيومد. چقدر خوابش سنگينه!
داد زدم: آقـــــا!
داد زد: زهر مار! براي چي داد مي زني؟!
از ترس برگشتم که ديدم لخت نشسته.
سريع سرمو برگردوندم، گفتم: ببخشيد! نمي دونستم خوابيد يا بيدار؟
با عصبانيت گفت: اين چه وضع بيدار کردنه؟ پشتتو به من کردي، اون وقت مي خواي بدوني خوابم يا بيدار؟!
سرمو انداخته بودم پايين و سکوت کردم. از تخت اومد پايين و گفت: بار آخرت باشه اينجوري بيدارم مي کني؟
romangram.com | @romangram_com