#حصار_تنهایی_من_پارت_274
سريع نشستم، با تعجب گفتم: مي زنه؟!
- بله... اگه کاراش طبق برنامه پيش نره عصبي مي شه.
با درموندگي وايسادم و گفتم: باشه ميرم ولي چه جوري بيدارش کنم؟
- وايسا بالاي سرش و صداش بزن. اين کاري داره؟!
- اگه بيدار نشد چي؟ من بهش دست نمي زنما؟!
- با من! اگه بيدار نشد، بيا به خودم بگو. خودم بيدارش مي کنم.
يه نفس عميقي کشيدم و راه افتادم. قلبم ريتم بندري گرفته بود! پاهامو با ترس و لرز برمي داشتم. يهو ياد يه چيزي افتادم. با دو برگشتم رفتم به آشپزخونه.
خاتون تا منو ديد گفت: چي؟ چي شده؟
با تاکيد گفت: نگي نمي خوام برم؟
با نفس نفس زدن گفتم: نه، اتاقش کدوم يکيه؟
- اي خاک عالم به سرم! يادم رفت اتاقشو نشونت بدم. طبقه دوم دست راست اولين اتاق.
يه تشکر تو هوا کردم و دِ بدو که رفتي! با سرعت نور خودمو به اتاق مورد نظر رسوندم. چند تا نفس عميق کشيدم تا ضربان قلبم بياد پايين.
يه بسم ا... و يه يا ا... گفتم و رفتم تو اتاق. انقدر تاريک بود که نوک دماغ فرغونيم هم نمي ديدم. حالا کجا برم؟ کليد برق کجا بود؟ واي اگه دير بشه چي؟ کليد برق هميشه کنار دره. کورمال کورمال به ديوار دست مي کشيدم. بالاخره پيداش کردم. کليدو زدم. کل اتاق روشن شد. تا چشمم افتاد بهش، رومو برگردوندم.
romangram.com | @romangram_com