#حصار_تنهایی_من_پارت_273
- خب آره!
- مي شه بپرسم کي قبلا اين کارا رو مي کرده؟
اشاره کرد به سمت نيمکتي که زير درخت بيد مجنون بود، گفت: بريم اونجا بشينم تا بهت بگم.
وقتي نشستيم، گفت: همه ی اين کارا رو خودم مي کردم. ولي يک ساليه زانو درد گرفتم و ديگه نمي تونم پله ها رو بالا پايين کنم. قرار شد آقا براي خودش يه خدمتکار بياره، که قرعه ی کار به نام تو افتاد.
- يعني تو رو اخراج مي کنه؟
- نه بابا! بهم گفته تا زماني که تو و مش رجب زنده ايد، همينجا بمونيد.
***
بعد از نماز صبح، خواستم بخوابم که يادم افتاد از امروز بايد جلوي آقا خم و راست شم. من حاضر نيستم براي اين اَلدنگ زهرم ببرم؛ چه برسه به اين که بخوام برم بيدارش کنم. اونم با ملايمت.
خوابيدم و پتو رو کشيدم رو سرم.
در اتاق باز شد و خاتون با حرص گفت: تو براي چي خوابيدي؟ مگه بهت نگفتم از امروز بايد کارتو شروع کني؟!
سرمو از زير پتو کشيدم بيرون و گفتم: من نمي رم بيدارش کنم.
دوباره پتو رو کشيدم رو سرم. خاتونم اومد پتو رو از رو سرم برداشت و گفت:
- الان ساعت يه ريع به شيشه. تا بخواي اونجا برسي، پنج دقيقه تو راهي. اگه راس ساعت شيش بيدارش نکني، مياد اينجا و به باد کتک مي گيردت.
romangram.com | @romangram_com