#حصار_تنهایی_من_پارت_272


همين جور که راه مي رفتيم، گفتم: خاتون اون کلبه چوبي براي کيه؟

خاتون بهش نگاه کرد و گفت: اون قشلاق آقا آراده. بيشتر زمستونا اونجاست. کل دکور داخلش از چوبه. داخلش خيلي خوشگله. بايد ببيني.

- يه سوال!

- بله؟

- زمين اين خونه مال يه نفر بوده؟

- نه بابا! اونجوري که آقا آراد مي گفت، زمين چند نفر بوده. پدربزرگ آقا اين زمينا رو مي خره و همچين عمارتي رو مي سازه.

گفتم: آراد گفت من خدمتکار شخصي شونم. يعني بايد چيکار کنم؟

- اول اينکه نبايد بگي آراد مي گي آقا. عادت مي کني جلو روشم مي گي، اونوقته که آقا يه بلايي به سرت مياره که جز آقا کلمه اي ديگه به زبون نياري. و اما دوم؛ کار هر روز تو اينکه که صبح راس ساعت شيش بيدارش کني؛ اونم با ملايمت! آقا بعد از ورزش ميرن دوش مي گیرن. چند دقيقه قبل از اينکه برگردن، بايد وانو پر آب کني. ساعت هفت براش صبحانه مي بري. همون جا وايميسي تا صبحونش تموم بشه. تميز کردن اتاق و بردن نهار و شام و همچنين شستن و اتو کردن لباساش هم با شماست.

خاتون همين جور براي خودش مي گفت و مي رفت. من وايساده بودم نگاش مي کردم. يهو وايساد. دور و برشو نگاه کرد، ديد من نيستم.

برگشت تا منو ديد، گفت: پس چرا نمياي؟!

- خاتون مطمئني چيزي جا ننداختي؟ اگه هست بگو ها؟!

خنديد و گفت: هنوز بقيشو نگفتم!

- مگه بقيه هم داره؟

romangram.com | @romangram_com