#حصار_تنهایی_من_پارت_271


خاتون اين ظرف آقاست؟!

- آره. چيزي نمي خوره.

- چرا؟

- بخاطر زخم معده ش. اين دو لقمه هم مي خوره که درد نکشه.

با تعجب گفتم: زخم معده داره؟!

- آره بيچاره. هر غذايي هم نمي تونه بخوره.

- با اينکه نمي خوره اما بدنش خوش استيله.

يه لبخندي زد و زير چشمي نگام کرد و گفت: آيناز کارتو بکن!

- وقتي ندونم کارم چيه، از کجا بدونم بايد چيکار کنم؟

- تمام اين غذاهايي که اضافه اومده مي ريزي تو قابلمه. ظرف هاي کثيفم مي ريزي تو سينک و مي شوري...حله؟!

- تا اينجاش که حله! مي ترسم بقيه ش منحل شه!

خاتون خنديد و گفت: آدم با تو خسته نمي شه!

بعد از اينکه ظرف سابيدنم تموم شد، خاتون کل عمارتو نشونم داد. پشت عمارت رفتيم. ديدني بود. اون رود وصل مي شد به يه حوض بزرگ که وسطش فواره بود. چند متر اون طرف تر از حوض، يه آلاچيق بزرگ بود. سمت راستم يه استخر شنا بود. سمت چپم يه کلبه چوبي کوچکي که دور و اطرافش درخت و گل کاشته بودن.

romangram.com | @romangram_com