#حصار_تنهایی_من_پارت_283
داد زد: گفتم برو ميزو جمع کن.
سرمو انداختم پايين و رفتم به اتاقش. خسيس گدا. ناخن خشک کنس! آخه بگو مي خواستم کتاباتو بخورم که نذاشتي يکي شو بردارم؟ سيني رو بردم به آشپزخونه، رفتم پيش مش رجب و خاتون. نشسته بودن داشتن چايي مي خوردن. مش رجب به خاتون گفت:
- پس کي کت و دامن تو مي دوزه؟
- فکر نکنم حالا حالا ها بدوزه. ميگه پارچه زياد دارم. مي دونم آخرش مجبور مي شم برم بخرم.
براي خودم چايي ريختم و نشستم. گفتم:
- يه فضولي! کت و دامن براي چيه؟
خاتون: چند روز ديگه آقا مي خوان مهموني بگيرن. يک ماهه پارچمو دادم دستش، هنوز برام ندوخته.
- خب اگه بخوايد من براتون مي دوزم.
خاتون: مگه بلدي؟!
خنديدم و گفتم: خياطم!
خاتون با شوق گفت: راست ميگي؟!
- بله!
مش رجب: برو پارچتو ازش بگير، بده آيناز برات بدوزه.
romangram.com | @romangram_com