#حصار_تنهایی_من_پارت_268
سيب زميني ها رو گذاشت جلوم و گفت: اول اينا رو پوست بگير تا من جوابتو بدم.
بلند شد رفت طرف يخچال.
گفتم: آقاتون چند سالشه؟
گوجه رو ريخت تو سينک و با خنده گفت: بازم که گفتي آقاتون؟! چيه عاشق شدي؟
با چشاي گشاد گفتم: من به ريش بابام بخندم عاشق اين ماموت بشم!
خاتون بلند خنديد و گفت: آقا بدونه اين حرفا رو بهش زدي، سرتو ميذاره کنار همون آبشار و بيخ تا بيخ مي بره.
- حالا مي گيد چند سالشه؟
- بيست و هشت. حالا خودت چند سالته؟
- بيست و چهار.
همين جور که گوجه ها رو مي شست، با لبخند گفت: خوبه! سناتون به هم نزديکه! مبارکه ايشاا...!
با حرص گفتم:خاتـــــــون! من اگه بميرمم حاضر نمي شم زن اين اختاپوس بشم.
خنديد و گفت: تو چرا هر دفعه رو اين بدبخت يه اسم مي ذاري؟! زودتر پوست سيب زميني ها رو بگير. اگه نهار آقا دير بشه آشپزخونه رو رو سرمون خراب مي کنه.
همين جور که پوست سيب زميني ها رو مي گرفتم، خاتونم گوجه ها رو خرد مي کرد.
romangram.com | @romangram_com