#حصار_تنهایی_من_پارت_267


همين جور که نگاه مي کردم، خاتون گفت:

- غرق نشي!

با گيجي گفتم: ها؟!

خودمو انداختم رو ميز.

گفت: چته مادر؟ چرا رنگت پريده؟!

دستمو عين گيجا چند بار آروم زدم به صورتم و گفتم:

- اين چرا اينجوريه؟!

- کي؟

- آقاتون!

خنديد و گفت: حالا شد آقاي ما ؟!... اين که مهربونه؟ باباشو نديدي! تو استخر عسل هم بندازيش نمي شه خوردش! آيناز جان! از من به تو نصيحت؛ اعصاب آقا رو خرد نکن. يه کاري نکن سرت داد بزنه و دعوات کنه. هر چند مي دونم با زبوني که تو داري، به قرص اعصاب هم کشيده مي شه! مي دونم برات سخته ولي سعي کن جلوي زبونتو بگيري و عصبانيش نکني، چون تا حالا عصبانيتشو نديدي... پس حواست باشه هر چي ازت خواست بدون چک و چونه بگي چشم.

- حالا اگه يه چيز غير شرعي ازم خواست چي؟ بازم بگم چشم؟!

خاتون لبشو گزيد و با لبخندگفت: خاک به سرم! اين حرفا چيه مي زني؟!

- يه سوال؟

romangram.com | @romangram_com