#حصار_تنهایی_من_پارت_266


اين دفعه قلبم افتاد تو شلوارم! از ترس نزديک بود شلوارمو خيس کنم! با ترس و لرز برگشتم، ديدم وايساده. از عصبانيت سفيدي صورتش قرمز شده و رگ هاي سبزش چسبيده بود به گردن سفيدش.

با حالت عصبي گفت:

- بار آخرت باشه با من اينجوري حرف مي زني. فهميدي؟

با ترس گفتم: ب...بلــه!

داد زد: نشنيدم!

- بله؛ فهميدم.

داد زد: نشنيدم. چي؟

- بله آقا؛ فهميدم.

- خوبه! حالا برو بيرون.

راه رفتنم شد عين ربات. به زور خودمو کشيدم بيرون. يه نفس عميق کشيدم که بوي گلهاي رز آرومم کردن. يا خدا! اين کي بود ديگه؟!

نمي دونستم کجا برم.

خاتون صدام زد: بيا اينجا!

رفتم سمت راستم. خاتون رفت تو. اونجا کجا بود ديگه؟ يه اتاق بزرگ تمام سنگ با در و پنجره چوبي که چپ و راست اتاق گل هاي شاه پسند کاشته شده بود.فکر کنم بايد آشپزخونه باشه. رفتم تو. حدسم درست بود. آشپزخونه که چه عرض کنم؟ کابينت ها برداشته مي شد، يه خونه دوبلکس می شد ازش ساخت.

romangram.com | @romangram_com