#حصار_تنهایی_من_پارت_265
تو چشمام نگاه کرد و گفت: منم مي خوام گربه رو همين جا بکشم که حساب کار دستش بياد!
يه چرخي به چشمام دادم و بيرونو نگاه کردم؛ يعني حرفات برام مهم نيست.
داد زد: وقتي دارم باهات حرف مي زنم، به من نگاه کن!
اونم چه دادي! فکر کنم تا يه هفته بايد آب جوش بخوره تا صداش باز بشه!
ترسيدم. با ترس توي چشماي سبز عصبانيش نگاش کردم.
خشک و جدي گفت: قانون اينجا رو فقط يک بار مي گم. پس سعي کن فراموش نکني. يک: من از دخترايي که حاضر جوابي مي کنن خوشم نمياد. دو: وقتي يه چيزي ازت خواستم، تنها کلمه اي که از دهنت مياد بيرون «چشم آقا» ست؛ نه يک کلمه بيشتر، نه يک کلمه کمتر...سه: حق بيرون رفتن از اين عمارت رو نداري؛ حتي اجازه زنگ زدن هم نداري... چهار: دفعه ی بعد با اين وضع و صورت نمياي.
مختارو ديدم، داشت ريز ريز مي خنديد.
- پنج: من تو اين عمارت مهموني مي گیرم؛ پس خوشم نمياد با هيچ مردي رابطه داشته باشي. تو خونه منوچهر هر غلطي مي کردي به خودت ربط داره... اينجا ازاين غلطا نمي کني. شيش...
با اين حرفش عصباني شدم، داد زدم: حق نداري راجع به من همچين فکرايي بکني! يه عمر پاک زندگي نکردم که الان يکي عين تو جلوم وايسه و از اين حرفا بهم بزنه.
از عصبانيت چشماشو آروم بست و باز کرد و گفت: من با هرکسي، اونجوري که دلم مي خواد حرف مي زنم! مثل اينکه قانون اولو فراموش کردي! بار آخرت باشه با من کل کل مي کني.فهميدي؟
شير شدم و گفتم:
- نمي دونم چرا صداتو نمي شنوم؟!
خواستم برم که بازم داد زد «وايسا!»
romangram.com | @romangram_com