#حصار_تنهایی_من_پارت_269


گفتم: خاتون؟ يه سوال؟

خنديد و گفت: از دست تو! بپرس!

- کار آقامون چيه؟

نشست و گفت: شرکت صادرات مواد غذايي داره.

- آها! اونوقت چرا ظهر مياد خونه نهار مي خوره، بعد ميره؟

- اول اينکه شرکتش نزديکه، دوم اينکه غذاي بيرونو دوست نداره.

- يه سوال ديگه! چند ساله اينجاييد؟

- دوازده سال.

با تعجب گفتم:

- دوازده؟! فکر مي کردم از اول جوونيتون اينجا باشيد.

- نه بابا. وقتي شوهر خدا بيامرزم فوت کرد، دنبال کار مي گشتم، شنيدم آقا سيروس دنبال خدمتکار مي گرده. رفتم پيشش. اونم منو قبول کرد.

- پس رجب شوهرت نيست؟

با لبخند گفت: چرا هست. ما فقط دو ساله ازدواج کرديم.

romangram.com | @romangram_com