#حصار_تنهایی_من_پارت_263
خنديدم و گفتم: چه باحال! خيلي خوشگله!
وقتي از پله ها مي رفتم بالا، بوي گل هاي رز مستم مي کرد. در چوبي رو خاتون برام باز کرد، رفتيم تو. چشمم گشاد بود، گشاد تر شد! خونه که نبود؟ مي شد جاي لابي هتل ازش استفاده کرد.
روبه روم يه راه پله بزرگ چوبي بود.
خاتون بازومو کشيد و گفت: از اين طرف.
رفتيم سمت چپ، سه تا پله رفتيم پايين. سالن با چند دست مبل تزيين شده بود. پشت مبل ها و کنار ديوار چند تا گلدون بزرگ گذاشته بودن که زيبايي خونه رو دو چندان مي کرد.
پنجره ها که جاي ديوارو گرفته بود، تا نوک سقف رسيده بودن. نمي دونم اين پنجره ها چند متر پارچه مي برن؟ سمت راستمو نگاه کردم، چشام گشاد شد. يه سالن به چه بزرگي با شيک ترين مبل تزيين شده. چرا شبي که منو آوردن، حواسم به خونه نبود؟!
گفتم: خاتون اون سالن بزرگه براي چيه؟
- آقا مهمونيهاشو تو اون سالن مي گیره.
برگشتم ببينم پشت سرم چه خبره، آرادو ديدم که با مختار مي اومدن طرف ما. سريع سرمو برگردوندم. نمي خواستم قيافه ی نحسشونو ببينم.
خاتون گفت: سلام آقا.
با اخم گفت: سلام.
رو مبل کنار من نشست. مختارم کنارش وايساد. کفري شدم و رفتم سمت چپ خاتون وايسادم. خاتون با تعجب نگام کرد. آراد هنوز قيافه ی اخمو و سر کچلش داشت. يه پيراهن سرمه اي با شلوار لي آبي روشن پوشيده بود. هنوز ته ريششو نزده بود. يه ذره بايد از خدمتکارش ياد بگيره! اون ريششو مي زنه اما اين چي؟
پا رو پا انداخت، چشماي سبزش که هم رنگ درخت کاج بود به من دوخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com