#حصار_تنهایی_من_پارت_262


- آره، مگه چمه؟

- بگو چت نيست ؟ صبرکن برم يه رژ و ريملي بيارم. اگه بخواي اينجوري بري اقا جفتمونو ميندازه بيرون.

- من هيچي نمي زنم! بريم خاتون.

اينو گفتم، راه افتادم. اونم پشت سرم اومد و گفت: اما آقا دختراي بدون آرايشو دوست نداره.

با حرص گفتم: اين ديگه به من مربوط نيست. خيلي از آرايش خوشش مياد خودش بره آرايش بکنه! فکر کنم با چهره اي که اون داره خيلي هم خوشگل بشه!

خاتون خنديد و چيز ديگه اي نگفت.

گفتم: راستي خاتون تلفن خونتون درسته؟

- آره ولي نميشه جايي زنگ بزني!

چقدر نامرده تلفنو يه طرفه کرده که فقط خودش زنگ بزنه.

از اون ديواري که هميشه مانع ديدم بود رد شدم . وايسادم. چشمم از چيزي که روبروش مي ديد باور نمي کرد..يه راه سنگي جلوم بود که به خونه ختم مي شد. چپ و راست راه سنگي پر بود از دار و درخت. يه خونه... نه يه کاخ سه طبقه که با چند رديف پله از زمين جدا مي شد. کنار پله ها گل رز سفيد کاشته بودن. کل کاخ سفيد بود. با در و پنجره چوبي. دو تا ستون جلوي در بود. پيچکي که گلهاي سفيدي داشت از ستون ها بالا رفته بود. سمت چپ يه آبشار مصنوعي سنگي که چهار متر مي رسيد، آب ازش مي اومد پايين و به يه رود کوچک دست ساز ختم مي شد و مي رفت پشت کاخ. خيلي دلم مي خواست بدونم مقصد رود کجاست؟ هــه! پس صداي شرشر اين بوده.خونه فوق العاده خوشگلي بود.قبلا ديده بودمش ولي نمي دونم کجا؟

خاتون گفت: اين عمارت خيلي بزرگه. پشت اين عمارتم ديدنيه . فقط زودتر بريم پيش آقا، بعد کل عمارتو نشونت ميدم.

همين جور که راه مي رفتيم گفتم: خاتون اين رودو کي درست کرده؟

خاتون: پدربزرگ آقا آراد... نقشه اين عمارتو کشيده و دستور داد يه آبشار مصنوعي درست کنن و يه رود هم بهش بچسبونن.

romangram.com | @romangram_com