#حصار_تنهایی_من_پارت_259






بعد از شام مش رجب فوتبال نگاه مي کرد.خاتونم هم ميوه مي خورد هم به زور به حلق من مي کرد که تلفن خونه زنگ خورد. مش رجب گوشي رو برداشت: بله آقا؟

...

- چشم آقا! چشم!

گوشي رو قطع کرد. رو به ما کرد و گفت: خاتون آقا گفته فردا اول وقت اين دختره رو ببري پيشش.

- باشه.

به من نگاه کرد و گفت:

- راستي اسمت چيه؟

- آيناز.

- چه اسم قشنگي داري.

- ممنون خاتون خانم.

خنديد و گفت: خاتون خانم چيه؟ بگو خاتون؛ راحت ترم.

romangram.com | @romangram_com