#حصار_تنهایی_من_پارت_260
- آخه زشته که؟
- نترس زشت نيست. خيليم خوشگلم.معني اسمم يعني خانم. پس فقط بگو خاتون.
- چشم. چادر نمازي داريد؟
خيار رو از روي دندوناش آورد بيرون و با تعجب گفت: چادر نمازي مي خواي چيکار؟
- نماز بخونم . نماز هاي قضا هم دارم.
يه لبخند از روي خوشحالي زد و گفت: چشم الان چادر برات ميارم.
بلند شدم رفتم بيرون. کنار خونه دستشويي بود و روشور. همون جا وضو گرفتم. رفتم به اتاقم. ديدم سجاده و چادر حاضره. نمازامو خوندم. چند ساعت بعد خوابيدم .
کابوس هاي وحشتناکي ديدم. خواب ديدم ليلا با سرنگ ميخواد منو بکشه. مهناز و نگار با چاقو دنبالم مي دويدن و با داد مي گفتن تقصير توئه ليلا مرد؛ بايد بميري. چشمامو باز کردم و نفس نفس مي زدم. ترسيده بودم. چراغ خواب روشن بود ولي بازم احساس خفگي مي کردم. بلند شدم چراغو زدم. همون جا کنار ديوار نشستم و گريه کردم. يعني تقصير من بود ليلا مرد؟! تقصير من چيه؟ من از اونا کمک خواستم اونا نامردي کردن و ليلا رو کشتن. چند دقيقه بعد در اتاقم باز شد. خاتون با تعجب گفت: چي شده؟! چرا اينجا نشستي؟
اشکامو پاک کردم و گفتم: چيزي نيست.کابوس ديدم.
- مي خواي آب برات بيارم؟
- نه خوبم.
- خواستم بگم اذان گفتن .مي خواي نماز بخون.
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه، اول شما بخونيد، بعد من مي خونم.
romangram.com | @romangram_com