#حصار_تنهایی_من_پارت_257
درو تا آخر باز کرد، اومدم بيرون. مش رجب نبودش. گفتم: پس آقا رجب کجاست؟
- رفته شام آقا رو بده.
- الهي بي آقا بشم.
اينو که گفتم، خاتون سريع با دستش گردنم و گرفت و با خنده گفت: بار آخرت باشه پشت آقا آراد حرف مي زنيا؟!
گردنمو جمع کردم و گفتم: آخه شما چه خيري از اين ديدي که اينجوري ازش طرف داري مي کني؟
گردنمو ول کرد و گفت: اگه بدوني دختراي فاميل و همکار و آشنا چه جوري خودشونو براي آقا مي کشن، اونوقت اينجوري حرف نمي زدي...
پوزخندي زدم و گفتم: خلايق هرچي لايق!
خاتون با چشاي گشاد گفت: خدا عاقبت منو با زبون تو به خير کنه!
داشتم مي رفتم به اتاقم که گفت: چند تا شال و روسري برات خريدم... سليقه پيرزنيه اگه بد بود ديگه ببخش.
با لبخند گفتم: هر چه از دوست رسد نيکوست.
رفتم به اتاقم. شال و روسري که خاتون برام خريده بودو نگاه کردم. سليقش عالي بود.بعد از اينکه موهاي فرفريمو که الان ديگه تا شونه هام رسيده بود خشک کردم، يه شونه اي هم بهش زدم، با کش مو بستم. يه روسري کرم قهواي برداشتم و پوشيدم. اتاقم آينه کم داشت. نمي دونستم بهم مياد يا نه؟ لب و لوچمو آويزون کردم که خاتون اومد تو، نگام کرد و گفت: خوبه بهت مياد. يه ذره از زشتي اومدي بيرون!
- آينه ندارم.
- باشه فردا ميگم رجب بره برات آينه قدي بگيره که خوشگل از بالا تا پايين خودتو ببيني. بيا شام!
romangram.com | @romangram_com