#حصار_تنهایی_من_پارت_256


يه پلاستيک که جلوش بود، گذاشت رو پام و گفت: امروز صبح برات خريدم. نمي دونم اندازت هست يا نه؟ برو حموم بپوش. اگه اندازه نبود برم چند دست ديگه برات بخرم.

- حوصله حموم ندارم.

- يعني چي حوصله نداري؟ تا کي مي خواي اين مانتو تنت باشه؟

- تا وقتي که برم پيش دوستام.

خاتون بازوهامو گرفت، بلندم کرد و کشيدم و گفت: جرو بحث کردن با تو فايده اي نداره!

منو مي کشيد. منم داد مي زدم: نمي رم خاتون خانم!

مش رجب تو هال نشسته بود و داشت چايي مي خورد. با تعجب ما رو نگاه کرد و گفت: خاتون چيکارش داري؟!

خاتون: مي خوام ببرمش با کمربند بزنمش.

رجب: گناه داره خاتون نزنش!

چقدر اين مرد ساده بود.منو انداخت تو حموم و لباسامم داد دستم و گفت: درو قفل مي کنم يک ساعت ديگه بازش مي کنم. اگه ببينم حموم نکرده باشي، خودم لختت مي کنم حمومت مي دم.

با گردن کج نگاش کردم.حرفش جدي بود. اينو گفت و درو قفل کرد. بچه هاش از دست اين چي مي کشيدن؟!

از ترس اينکه خاتون لختم نکنه، خودم لخت شدم و حموم کردم.چند دقيقه زير دوش موندم. بدنم از کوفتگي اومد بيرون. احساس سبکي مي کردم. بعد از يک ساعت حموم کردن، بالاخره دست از سر دوش برداشتم.

با حوله بدنمو خشک کردم و لباسامو پوشيدم. اندازه بودن! حوله رو دور سرم چرخوندم. همون موقع در باز شد. خاتون سرشو کرد تو و گفت: نه خوبه.فکر مي کردم دختر حرف گوش کني نباشي اما حالا مي بينم حرفم بلدي گوش کني!

romangram.com | @romangram_com