#حصار_تنهایی_من_پارت_255


- باشه پس تنها مي خورم.

ساعتو اتاقم نگاه کردمو ده و نيم بود. الان چه وقت صبحونه خوردنه؟ دوباره برگشتم سر جام. کم کم داشت حوصلم سر مي رفت. بلند شدم رفتم بيرون.دوباره چشمم افتاد به اون ديوار پر از پيچک. دوباره صداي شر شر آب شنيدم. خيلي دلم مي خواست ببينم اون ور ديوار چه خبره؟ چند قدم رفتم جلو. وايسادم يه نفس عميق کشيدم. نمي دونستم برم يا نه؟ پشيمون شده برگشتم. کنار گلاي داوودي نشستم. آروم با دستام نوازششون مي کردم. حوصله گلم نداشتم. دوباره برگشتم تو اتاقم روي تشکم دراز کشيدم. ياد دخترا افتادم و دوباره اشک از چشمام اومد .کم کم پلکام سنگين شد و خوابم برد.

يکي شونه هامو تکون مي داد: خانمي؟ خانم خانما!

با خنده گفت: نمي دونم چرا هر دفعه يادم ميره اسمشو بپرسم . چشماتو باز کن!

چشممو باز کردم و با خواب آلودگي نشستم.

با خنده گفت:

- فکر کنم اسمت خرس خوش خواب باشه! دو دقيقه ولت کردم خوابت برد؟ حداقل تشکو پهن مي کردي، بعد مي خوابيدي!

چشمامو مالوندم و گفتم: ساعت چنده؟

- شيش.

چشمامو گشاد کردم و گفتم: چي؟شيش!!! يعني نهار نخوردم؟

با لبخند گفت: نه شام خوردي، نه صبحونه خوردي، نه نهار. نکنه تو رژيمي؟

يه نچي کردم و گفتم: دلم به غذا خوردن نمي ره.

- اگه دست پخت منو بخوري حتما اشتهات باز ميشه..پاشو پاشو برو يه دوش بگير، تو اين مانتو کپک زدي.

romangram.com | @romangram_com